سلامي بعد از سه سال و اندي.....
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥  

الان كه يه نگاه به بلاگه khosi-mashti  و بلاگه mashti-almosana  و بلاگه مشتركم با صفا kolbeye-safa-mashti   ميندازم ، مي بينم چقدر عمر زود مي گذره و تو اين چند سال چقدر سيستم فكريم عوض شده! اين بلاگا رو دوباره گذاشتم رو صفحه تا هرزگاهي بهشون سري بزنيمو ياد روزهاي اول دانشگاهو خاطرات مشتركش بيفتيم....اون موقع كه هنوز تعيين گرايش نكرده  بوديمو سر همه ي كلاسا با هم بوديم...الان كه هر كدوممون يه وري هستيم...اوچيكه تو اميركبيره،بيلي تو كانادا،جوي كله خر تو خونه داره واسه فوق ميخونه،جيگر به بهانه ي خالي بنديه مشكلات خونوادگي مرخصي گرفته تا براي فوق بخونه،علي ولي كه رفت سر خونه زندگيشو ما ديگه ازش بي خبريم،لوووك كه داره واسه فوق مي خونه و در به در دنبال كاره، خلاصه اين روزا فقط صفا رو هرزگاهي مي بينمو ممد در به در...اونم هر كدوممون يه كلاسه مجزا داريم:من مخي،صفا كنترلي و ممد شد قدي!!

به قول اون روزا لوووووبه مطلب اينكه اگه خدا بخواد ميخوام ازين به بعد تيريپه آپديت بزنم....تو اين بلاگم مي آپديتم و خاطراته مشتركم با صفا رو تو كلبه مي نويسم....

 

به اميد فرداهاي بهتر....


 
دسته جمعی اوفتادنم حالی می ده!
ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢  

بروبچ می بينم که جمعتون تو اوفتاده های اندازه !!!!! خيلی جمعه !!! به بيانی ....يعنی ، اندازه هم ، حتی!!!
امروز با صفا  اومديم پاچه ی بيگلی رو اساسی بخارونيم ... دوووووعا کنين پيداش کونيم ...

 

 

 


 
پاسيدمش ...
ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٢  

بالاخره مدار پاسيده شد و رفت پی کارش ... آقا من باشم ديگه کلاس ملاس دودر کنم ... اين ترم مردم از بس پاچه ی اينو اونو خاروندم !!!


 
وای چقدر با مزه بود ...
ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٢  

جند روز پيش  به يه آدم خيلی باحال برخورد کردم ... که تا عمر دارم فراموشش نمی کنم ...
تو ايستگاه اتوبوس منتظر نرگس بودم ... قرار بود اون روز بياد دانشگاه ... روزو با هم بگذرونيم ... داشت برف می اومد ... رفتم زير سايبون يه مغازه تو پياده رو وايسادم ... که يه دفعه يه خانوم ژيگول وحشت قرتی ، که داشت ريملاش از روی چشم و چالش رو زمين شرشر می کرد و رژ لبشم از دو فرسخی جيغ می زد ، با انرژی فراوون اومد و گفت :
وااااااااااای که حوصلم سر رفت چرا نميياد ... دو ساعته منتظره تاکسی ام ... دير شد ...الان ساعت دهه ... من يه ربع به ده با خواهرم قرار داشتم ...
واااااااااای چقدر خيس شدم ... می دونی اصلن از چتر خوشم نمی ياد ... اوه اوه! اين آقاهه چقدر لوسه ... نگاش کن ، با خودش چتر آورده يه وقت خيس نشه ، يکی نيست بهش بگه جمعش کن ، حوصلتو ندارم ...
چيزه ! می شه بری جلوتر،يه نيگاه بندازی ببينی اتوبوس مياد يا نه ! آخه من تازه پالتومو شستم نمی خوام خيس بشه و بعدشم لک مک بشه ...
اه اه اه ! اين مرتيکه رو نگاه کن ... چه با ناز راه ميره احساس ميکنه خيلی خانومه !!
خلاصه اين که تو اون دو سه دقيقه ای که اون جا وايساده بود رو بچه های مردم کلی غيب گذاشت ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد ... می دونی وقتی کارم گره می خوره فوری صلوات می فرستم ... و بعدشم شروع کرد به صلوات فرستادن ... می دونی سه بار تاکسی خواستم ، نشد ، دفعه ی آخر با خودم گفتم که : حتمن خدا نخواسته و اومدم که با اتوبوس برم ...
امروز روز تولد امام زمانه ... الهی که امروز برای همه ی ايرونی ها روز سرشار از خوبی و برکت باشه ...
اتوبوس اومد ... ای وای !! بايط ندارم ...
من دارم بفرماييد ... نه! قابل نداره!
چی چی رو قابل نداره ، نگيری ! نمی گيرما !
بدو بدو ، رفت طرف اتوبوس و داد می زد ...
اون ۲۵ تومانی رو خرج نکن من دستم برکت داره !!

الان آبجی اوووووووچيکه بغل دستم نشسته و هی با خودش حال می کنه ..... ای ول ...


 
پيک نيک
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ دی ،۱۳۸٢  

 

ديروز ساعت ۱۱ تا ۱ با آبجي كوچيكه رفتيم پيك نيك ... سر كلاس جوجه پيك نيك بساط مساط رو رله كرديمو حالشو برديم ... اولش با يه لواشك شروع شد قيچي ميچي رو زهرا رو كرد و لواشك مواشك رو به قسمتاي موساوي تقسيمو ... بعدم يكي يكي زديم تو رگ  جوجه واس خودش گپ ميزد و من آجي واس هم ديگه خاطره ماطره رله مي كرديمو اون وسط دل و قولوه رد و بدل مي كرديم يه ساعت اين جوري حال كرديم بعد رفتيم تو كف چيپس آخ خرچ خرچي راه انداختيم كه بيا و ببين خدايي دلم واسه كارای دبيرستان مبيرستان يه ذره شوده بود آيجي كوچيكه خدايي اگه هميشه بياي سر دولت حاضرم شرط ببندم كه يه جلسه هم دولت دودر  مودر  نميشه بابا بعد از مودت ها يه نفسي تازه كرديم بعد هم كه بوي پوفك به كلاس صفايي داد خدايي بچه جلوييه بد جوري  نيگاه مي كرد من و آبجي گرفتيم كه پوفك مي خواد اما به روي خودمون نياوديم آخ سينما دو هزاري بود واس خودش دولت تكون مي خورد و يه چيزايي  مي گفت و ما دو تايي با تنقلات حال مي كرديم جاي صفا و علي ولي الله و جيگر خالي بود اون حال و هوا داشتيم فكر مي كرديم اگه اين دولت كانديداي رياست جومهوريه افغانستان مي شد خدايي يه ملتdepress رو شاد مي كرد و ملت كلي حال مي كردن و مي خنديدن ودولت فقط واس دبير ادبيات شودن حال مي ده خدايي فقط واسه اين كار ساخته پرداخته شوده

اين جلسه هم این جوري گذشت

 


 
بازم مدار ...
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٢  

امتحان اول رو تموم نکرده ، يه نفس تازه نکرده ، دو روز ديگه دوباره مدار... چند روز پيش کلی با صفا IQ زديم واس جبه اسم بذاريم  ...
پرويز کله خر ... جبه عمله ... خرمگس =پرويز ترکه ... يا بهتر بگم : پرويز= مگس ... اون يکيشم خودتون IQ بزنيد ... 
الان دارم حالی به حالی ميشم ... آخه اينم شد زندگی ... نه خدايی ... اينم شد


 
اينم از موهندسی ...
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٢  

ديروز تازه شروع کردم ، فصل دو رو با صفا حالشو برديم .رفتيم معدن تو سه ساعت يه فصل رو ريختم تو مخم ... بعد امتحانم که رفتيم يه صفايی به خودمون داديم و خرج کرديم و حالی در وکرديم !


 
کودک کنجکاو ...
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢  

تا ديروز فکر می کردم همه ی آدمايی که موقع نماز دو تا مهر رو هم می ذارن و بعد نماز می خونن ... همه ی همشون ... حرص ميزنن !!
اما ديروز وقتی تو نماز خونه رفتم تو کف يه بشر که تازه connect شده بود ... فهميدم که:
اگه چند تا مهر رو هم نذاره ... دماغش هزار و يک لا بر می داره و قبل از اين که پيشونيش به مهر برسه دماغش تاب ور می داره !!! 



 
دولت به اينجا هم اومد ...
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٢  

بيگلی بيگلی ، کچل
اون همش ende نمک
باز داره می کشه اين شکل قشنگ
اين delicate ، اين ظرافت ، اين همه دقت و ناز
کی می گه وقتی شدش آخر عمر
آدمی غر می زنه،بی حوصلست
شايدم بيگليه که except شده
توی اين ساعت روز
دز رديف سوم
پيش زهرا و هدی و سحر و الهامم
اوستامان ، جزوه ها می گويد
از شلوغيه کلاس در عجب است
بيگلی بيگلی ، تــو هم آره؟!
مچ گرفتی و صفايی دادی
حالی کرديمو خود خنديديم
جزوه ی elec ، خودت می خوني؟
سر اين کلاس بی حال و کسل ؟!
فکر می کنی نمی گيره مچ تو رو بيگلي؟!
کور خوندی ، اون خودش کلی مخه
چشمای ريز و لب پر خندش
خود حکايت داره
از آبــــای زير کاه
از کاسه ی زير نيم کاسه و از
آتيش زيـــــــر خاکستر و خاک
با خودم فکر کردم
اگر اکنون يک پديده ی طبيعی ، يک کسوف ، رخ می داد
ما در اين کـــــــــــــــــلاس تاريک و سياه با بيگلی
هيچ غمي، غصه ای،ناراحتی اي، not داشتيم
بـــا ورود بيــگلی ... آن کلاس تاريک
آن ملاج کچــــــلش...آن سر نورانی
آری آری ... حل است
مشکلی not داشـتيم
يک ۲۰۰ وات لامپی ، خود هويداست،کم نيست
تموم شد ، اين کلاس
کله پاچه جستی زد
روی chaire اوســتا
ليست حاضر غايب!!!
پاچه را می خاراند...

و اين داستان هم چنان ادامه دارد...


 
امتحان مدار ...
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٢  

آخی خلاص شدم ... تموم شد ...انم رفت پی کارش ... من نمی فهمم اين اوستاهای دانشگاه کی می خوان بفهمن که اوقات فراغت ما ، واس خودمونه ... هان ؟ همش امتحان ... همش مشق ... همش باآس کوپ کنيم ...
اما خوب ازين يکی هم خلوصی گرفتيم ... ازين بدتر ، بهتر نمی شد ... الان دارم عقده گشايی می کنم .... يه مدتی تو ترک بودم ... سارا رفت منم رفتم ...!


 
تاکسی و سوسک ...
ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٢  

ديروز دم اذون با زهرا تا دم ۴راه همقدم بودیم  .... صوبت از هوای خوش بود ... بچم بدجوری رفته بود تو حس ... بهم می گفت : مشتی دلم می خواد تا دم خونه ... تو اين هوای مشت ... زير اين آسمون آبی ... به همراهيه اين باد دبش ... پياده روی کنم !
آخی ! نازی زهرا ! تو خوب می شی ! اصلن ناراحت نباش ! .... خلاصه زهرا کوچولوی قصه ی ما ٬ اين قدر تو حس بود که ما دلمون نيومد اين حال باحالشو به هم بزنيم ... به خاطر همينم ما هم باهاش هم نوا شديم که : آره منم !!!!!!!!!!! هوا خيلی خوبه .... بماند که داشتم از يخما می مردم ....!
سر ۴ راه : نخود نخود هر کی رود خونه ی خود ...
کلی واس تاکسی الاف شدم ...تا در نهايت يه پير مرد دلسوز پيداش شد ... داشتم اون جلو زير دست و پای اون خانوم غوله له می شدم ... از اول تا جايی که همه پياده شدن و من و روننده مونديم .... اين روننده همش فک زد ... از تاريخچه ی پل گيشا بگير ٬ تا وضعيت اقتصاديه مملکت ... عجيبن غریبا ...!
اما اصل کلوم ازين جا شروع می شه ....
همه پياده شدن ... من و روننده و خدای بالاسر ...
آخ شروع کرد ... دخترم اين مسير خيلی شلوغه ...! (نه بابا !) دخترم خونتون کجاست بابا؟ (آخه به تو چه بشر!) دخترم دانشجويی ؟.... بله .... تبارک الله ... تبارک الله ... دخترم رشتت چيه ؟.... برق ... احسنت ... احسنت ...دخترم کدوم دانشگاه درس می خونی ؟.... تهران ... هزار ماشاالله باباجان ... چرا حالا ازين مسير می يای ؟ازون طرفم راه داره بابا(اگه يه بار ديگه ميگفت بابا ٬ با يه حرکت کانگ فو افليجش می کردم !).... آخه ترافيکه .... درسته ... درسته ... 
کله ما رو غولوپی يه لقمه کرد ... اما ٬ از همه ی اينا باحالتر اون موقع بود که گفت:
اتفاقن منم اوستای دانشگاه بودم ...! دانشگاه پيام نور درس می دادم ...! يه ذره گذشت گفت : اوستای دانشگاه که ... ممممممم ... البته نمی شه گفت اوستای دانشگاه ... معلمه نمونه بودم ... راستی شوما که برق می خونی گرايشت قدرته يا نقشه ....؟
عجيبن غريبا !!! جل الخالق !! قدرت خدارو برم !! عجب بشره خالی بنديه !! خدايا اين يه معجزه ست !! عجب نمونه ی نادری !! ... بــــــابـــــاه !!
حدود ۵۰۰ متر دورتر منو پياده کرد و گفت :
دخترم ! (چيه پسرم ٬ حرفتو بزن بابا جان!) من روزم ... هنوز افطار نکردم ... سر معدم داره می سوزه ... آخه سحری هم نخوردم ... يه ذره دورتر پيادت می کنم که خودم ازين مسير برم !! مواظب خودت باش بابا جان ! (واااااااای)... از وسط خيابون که خواستی رد شی احتياط کن ! آفرين بابا !!!  (وااااااايه دوبله) 
عجب پيرمرد نازی! چقدر اين بشر مهربونه بچه خر کنه !... عجب خالی هايی بست ...
وای وای وای !!!!! همين الان يه اتفاق بسيار هيجانی برام رخ داد ... يه ســـــــووووســـــــــک رو آستينم بود .... خيلی خودمو کنترل کردم ... ای ول خودم ... ای ول .... با يه حرکت از رو صندليم بلند شدم ... ســـــــووووســـــــــکه افتاد رو صندلی ... با يه حرکت پا انداختمش پايين ... بازم ای ول ... ای ول مشتی ... خوشمون اومد .!!!! مرسی شجاعت !!!!!!

                      اينم يه سوسکه خوشگل!


 
عجب روزی ...
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٢  

امروز کلی قايم موشک بازی کرديم ... صفايی داد ...


 
به نام خداوند جان آفرين ...
ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٢  

به به ! عجيبن غريبا ! چه خونه ی قشنگی ! چه محله ی باصفايی! چه قدر راحته ! همتون به اين محله ی باصفا خوش اومدين .... اول : يادتون باشه لينک مينک تو کارتون نباشه .... تا ما راحت اينجا صفا کونيم ... بعدشم:کی pass  وبلاگ مشترک رو عوض کرده ؟ اومدين نسازينا! راستی با اسم بلاگ حال می کنين ...؟ مشتی المثنی ! endeshe نه؟ موقعيت فعلی: تو سايت با فاطمه نشستيم ... امتحان الکترو يه هفته عقب افتاد ... اما امتحان مدار پا برجاست !!!
نازنين مگه دستم بهت نرسه بابا ديگه با آدرس ميل وبلاگ مشترک چی کار داشتی .... فضول!